تبليغاتX
یادداشت های یک آدم معمولی
خانه | آرشیو | ایمیل نویسنده

1. در اين مدت غيبت صغرا، احتمالن مي شد نوشته هاي خاص و مهمي نوشت؛ از تولدم كه ناخود آگاه جملات زيبايي را در ذهنم مي رقصاند، تا اندك بيماريم كه پر عجز بود و تا ديگر اتفاقاتي كه فعلن مجال نيست بر گفتنش؛ اما از آنجا كه اين بار نيز چون هميشه اتفاقات مهم در زمانهاي غير مهم رخ داد، زياد دلواپسي از ناگفته ها نيست...

2. در زمان ثبت اين وبلاگ با نام و نشان، با خودم عهد كرده بودم كه" سر سبز" را به " زبان سرخ " نسپارم؛ به قول ابراهيم نبوي من مثل خيلي ها اهل هزينه دادن نيستم! اين بار مي خواستم عهد شكني كنم اما قضيه رد صلاحيت ها آنقدر چزاندني و مضحك بود كه انگار به جد نوشتنش فقط بر غصه مي افزايد! يادداشت يكي از دوستان را بخوانيد!

3. چهارشنبه كنكور دارم اما دريغ از كمي اضطراب! وقتي زحماتت ناخواسته فنا شده، وقتي ماه ها خواندنت به اتفاقي به هيچ انگاشته شده، وقتي حتي در مصلحتت شك كني، وقتي هنوز ممكن است راه ديگري وجود داشته باشد،  بهتر است ديگر فكرش را هم نكني! "جبر جغرافيايي" از "نامجو" را زمينه ي پك سيگارت ميكني و مي گويي: حيف شد...

 

توضيحات نسبتن نامفهوم: زمين تنگ است؛ هوا تنگ است؛ گوش مي لرزد از فرياد عدالت و دل مي لرزد از بي عدالتي؛ سقف كوتاه است و روياي بلند را مجال پرواز نيست؛

زمين تنگ است؛ هوا تنگ است؛ دست مي لرزد از مشت گره شده و دل ميلرزد از ريا؛ خانه كوچك است و آرزو را مجال جولان نيست؛

زمين تنگ است؛ هوا تنگ است؛ اما دل به فراخي دنياست؛ نه سقف و نه ديوار را مجال تحديدش نيست؛ داروغه و هرزه بر يك مقام اند! هيچيك را تواني بر تنگ كردنش نيست...

 

توضيحات نسبتن قابل فهم:  اين يادداشت را بخوانيد؛ قسمتي از خاطرات تلخ من است...

 

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 1:51 | 

 

ايستاده ام؛ گرد و غبار پس، حتي در پيش نيز چشم را مي سوزاند؛ طوفان نسيم نام، مجال نشستنش بر زمين نميدهد. پيش، را خود داستاني ست؛ مه مي بيني اما انگار آن هم فقط براي غفلت چشمانت آفريده شده؛ امان از حتي كمي سردي...

اين روزها خيلي پر دغدغه ام؛ خود را به مطمئن ترين طناب پيچ جاده زندگي گره زده ام؛ دل مشغولي هاي ديگر مجالم را گرفته؛ مي خوانم! دارم ياد مي گيرم شدت جريان سر بالا را حتي وقتي قورباغه ابوعطا ميخواند! دارم ياد مي گيرم مقاومت شن هاي ساحل را كه ارزش جاي پايش، به قدر يك قدم رنجه ي موج است! دارم ياد ميگيرم سختي فولاد به ظاهر قوي را، وقتي حتي به اندك قوه اي كش مي ايد! دارم ياد مي گيرم درجه ي نامعيني سازه هايي كه مي سازم و با پاك كن خرابشان ميكنم و بالاخره رياضي ميخوانم تا سخت ترين ها را بشمارم! حالا حتي موهومي ها را هم مي شمارم...

بر ميگردم...شايد وقتي كه بهتر و محكمتر از حالا باشم؛ وقتي كه به خواسته ام برسم، خواسته اي بدون اتكا به هر كس و هر چيز ديگري...

بر ميگردم... بعد از امتحان ارشد! پانزدهم بهمن ماه حوالي عصر نوشته آتي ام را در همين جا مي خوانيد...

 

توضيح: بابک ملک زاده يكي از صميمي ترين دوستان من است! هوس داشتم يك پست به افتخارش بنويسم اما باشد وقتي ديگر...  

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 2:16 | 

 

زيپ ساكش را كه محكم كشيد تازه مطمئن شده بود كه مي خواهد برود! وسوسه ي گل كاغذي هاي گوشه ي حياط هنوز هم بود! حوض آبي‌ِ روبروي ايوان هنوز هم نگاهش را مي لرزاند! ايوان را چه مي كرد؟! بخار ديزي گرم روي ايوان، وقتي حتي آب حوض هم يخ مي زد، هنوز هم گرمش ميكرد! حس ميكرد دلش حتي براي تلفن قديمي اتاق كناري هم تنگ ميشود! حتي زد به سرش که ساعت ديواري نه چندان جذاب روي ديوار را هم، كه فقط وقتي ساعت يازده را نشان ميداد برايش جذاب ميشد، در ساكش بچپاند! اما ساكش پر از سنگيني بود! اصلن جواب همسايه ها را چه مي داد؟ آنقدر رفتن را عاقلانه می پنداشت که سرش را چرخاند تا نگاهش نیفتد...؛ دسته ي ساكش را در دست گرفت! انگار ميخواست توان رفتن را در خود بپروراند! دوباره همه رژه رفتند...دوباره و دوباره...

دسته ي ساكش را محكم تر فشار داد؛ ساك را با زورش سنجيد! كاش اينقدر سنگين نبود! ميخواست بدود...اما با اين سنگيني به خودش مطمئن نبود! بند كتاني سفيدش را محكم كرد؛ ندايش دهن دره كرد! پتويش را محكم تر پيچيد دور پاهايش و گفت: خب اصلن نرو! خنديد! اينقدر به كسي نگفته بود كه چرا ميخواهد برود، انگار نداي خودش هم فكر ميكرد خوشي زير دلش را زده! حتي دلش نميخواست دليل رفتنش را در قصه اش هم بگويد! اه! باز شمعداني و ايوان و ديزي...قدم برداشت؛ سيگاري روشن كرد! انگار سيگار ساك را سبك تر مي كرد! شايد هم ميكرد! كسي چه مي داند؟ تصميم گرفت بدود...

آخر قصه را نمي دانم! ميخواست بدود! نميدانم با سنگيني كوله چه كرد...

 

پي نوشت: خواهشن گير ندين كه اين عكس كجاش شبيه ساك و كيف مسافرتيه!!

 

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 2:22 | 
نیـــــــایش

 

 ●  خداوندگارا همه ممالک دنيا را به سمت پيشرفت رهنمون شدي ، ما را عقب گرد فرمودي تو را شکر مي گوييم که لذت زندگي در تاريخ صدر اسلام و حتي جاهليت قبل از آن را به ما نمودي .

●   خداوندا اگر چه شکمهايمان گشنه است اگرچه حقوقي نمي گيريم اگرچه هزار آرزو در يک جيب و هزار تومان در جيب ديگر داريم تو را شکر مي گوييم که ما را از نعمت انرژي اتمي برخوردار خواهي کرد و ما را در چشم دشمنان حسود همچون خاري قرار دادي . فقط خداوندا کاري نکن که ما را از چشم بيرون بياورند و در زباله دان بيندازند.

●   خداوندا تو را شکر مي گوييم که پول و ثروت را همه به عربستان دادي ولي در عوض ما را در اسلام ناب غوطه ور ساختي و اينگونه عدالت فرمودي.

●   خداوندا اگر آزادي نداريم ، لا اقل چندين مجلس داريم و هر سال دعوت چوپانان جامعه را لبيک گفته راي مي دهيم پروردگارا تو را شکر مي گوييم که به ما نعمت انجام واجبات اعطا نمودي .

●   خداوندگارا تو را شکر مي گوييم که به ما نجابتي همانند اسبان، وفاداري همچون سگان ، اجماعي همچون گوسپندان و هوشي همچون ماهيان آموختي و بدين وسيله اشرف مخلوقات خود کردي .

●   گويند اگر کسي در عمر خود جهاد نکند و آرزوي آن نيز نداشته باشد کفر ورزيده خداوندا تو را شکر مي   گوييم که 1000 دشمن برايمان آفريدي و هر روز به تعدادشان مي افزايي طوري که هر روز مرگ خود را در مقابل چشم داريم و جز جهاد در راه تو راهي نداريم .

●   خداوندگارا وارثان سنت انيشتين را بر ما مسلط نمودي که دانشمان بسيار افزودند . پروردگارا به کدامين ملت اينگونه لطف نمودي که وراث سنت دانشمندان را بر آنان رهبر قرار دهي .

●   خداوندا ملت ما گرسنه اند اگر چه نان نفت بر سر سفره ما نياوردي ولي ما را نعمت کارت هوشمند دادي که اسراف نکنيم و اينگونه از گناهان برحذر داشتي تو را شکر مي گوييم .

  پروردگارا اگر چه در اين سي سال در کارخانه ها را يکسره بستي ولي در هزار مسجد گشودي تو را شکر مي گوييم که معنويت را به ما هديه دادي .

●   پروردگارا به دستان لرزان روشنفکران اين مملکت بنگر اي تو که هر روز نعمت ديدن روز قيامت را به آنها ارزاني داشتي .

●   خدايا همه پا برهنه ايم ولي شادمان منتظر نيروگاه اتمي مي مانيم تا دردمان دوا نمايد تو را شکر مي گوييم که دروازه هاي خيال را بر ما گشودي .

  چنان پايه هاي شوکت ما را بلند نمودي که تمام مملکت فرنگ بر ما شوريدند . خداوندگارا تو را شکر مي گوييم اما بد نيست کمي تعديل مي داشتي؟  

●   هر چه بگويم کم است از محبت هاي هر سال تو اما امسال ما را خواهشي ست از درگاهت که بيا و بزرگي کن اين همه نعمت را در اين مکان متمرکز نکن که شايد از چشم زخم حسودان ما را گزندي رسد . بيا لطف کن اين آبادگران را مملکتي ديگر محض عمران بنما ، اصلاح طلبان را سرزمين ديگري محض اصلاح از آسمان بفرست . لذت جهاد را بر امثال مردم عربستان بچشان . حماس را قيمي ديگر عطا فرما . پول نفت مال تو ، ما را قدري ميوه ارزان مرحمت کن . اتم را همه به امراي فرنگ ببخش از براي ما   همان کمي آرامش مقدر فرما . شوکت را به هر که مي خواهي شوهر بده براي ما به  همان اعتبار پسنده کن . تمدن 2500 ساله نمي خواهيم مردم ما را کمي فکر هوشمندانه عنايت فرما . چوپان نخواستيم گوسپندي ما را درمان نما . خداوندا معنويتمان چنان زياد شده که پاسبانها ي سر گذر قطاع الطريق گشته اند ديگر معنويت کافيست ما را کمي آزادي عنايت فرما .   پروردگارا مي بيني که هر چه تو نعمت مي دهي ما به نصف قانع شديم لطف بنما اين نصفه را عنايت کن و لطف از اين فرا تر منما .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 2:53 | 
در عبادتگاه " نعمت اللهی" ها

از غروبش دلشوره داری! انگار قرار است کسانی را ببینی که تا حالا ندیدی!مثل آدم فضایی ها! یا شاید از اینکه میخواهی بر شنیده هایت، نور دیدن بتابانی می هراسی...
همراه می شوی؛ می روی به گوشه ای از شهر که تا حالا گذرت به آنجا نیفتاده؛ کوچه های   تو در تو و نا آشنا را می پیمایی؛ به درب آجری رنگ نیمه بازی می رسی؛ صداهایی می آید اما هنوز هم ابهام جاری ست؛ در حیاط، آشنایی می بینی اما هیچکدامتان تمایلی برای احوالپرسی های معمول ندارید؛ از پله های چپ گرد و براق ساختمان بالا می روی و به اتاق می رسی...حدود بیست نفر نشسته اند؛ کلاهی ساده و شکلاتی رنگ، وجه تشابه همه ی آنهاست؛ جواب سلامت هم فقط"یا علی" است...
می نشینی! همانطور که قبلن گفته اند؛ دو زانو و بدون تکیه به دیوار! تلاشی چند دقیقه ای برای تطابق با مجلس آغاز می شود؛ اول از همه تشک سفید رنگی را می بینی با شمایلی پشمین در بالای سر؛ می گویند جای "پیر" است اما حتی در نبود هم، جایش محفوظ و معتبر است. نگاهت که به جمع می افتد چند آشنا می بینی اما باز هم تمایلی نیست...
مثنوی می خوانند؛ با صدایی بلند و آهنگین! اما تا اینجایش بیشتر به مداحی خودمان شبیه است؛ وقتی برای "مثنوی خوان" آب جوش می آورند، می فهمی که تعارف هم اینجا سبکی خاص دارد؛ جلویت می نشینند و از سمت راست تعارفت میکنند؛ مثنوی خوانی تمام می شود و بعد از چند دقیقه سکوت "دف" می آورند؛ حس جالبی پیدا می کنی و انگار آرامتر می شوی؛ میخوانند و می زنند و تو نیز "شکل" دست زدن را برای همرنگ تر شدن تقلید می کنی؛        "حقاً و حقاً و حقاً هو      علیٌ حق علیٌ هو"؛ شادی و شورِ دل! در این دلکده هم عقل رخی نشان می دهد؛ می پنداری "راه شادی" برای رسیدن به معبود بسیار کوتاه تر از "راه غم و اشک" است؛ حس لذت بخشی ست و دست زدنت از "سینه زدن" هم بالاترت می برد؛ باز هم چند دقیقه سکوت...
دو نفر با کلاه - که می گویند کلاه بندگی مولاست - با احترام جلوی جایگاه خالی "پیر"   می نشینند و سجده می کنند؛ جمع "یا علی" می گوید؛ دو ظرف نبات را بر می دارند و در حالی که "ذکر" را تا اتمام ادامه می دهند به جمع تعارف می کنند؛ می گویند امشب کسی "مشرف" شده و این، شیرینی "تشرف" است! پس از آن جمع کمی عادی تر می شود؛ شیرینی هایی در بسته های کوچک به همراه چای تعارفت میکنند؛ در این لحظات تنها چیزی که به چشم   می آید نظم و سکوت عجیب اینجاست؛ انگار همه چیز از سالها قبل برنامه ریزی شده و انجام می شود؛ اگر چشمانت را ببندی، انگار تنهایی! پانزده دقیقه تنفس می دهند؛ مشتاقان "وضو" و "نیکوتین" مجالی می یابند اما یک ربع ساعت بعد، باز همانجایی...
سفره ای در سینی و نان و نمکی به روی آن! جلوی جایگاه "پیر" می آورندَش؛ سجده ای می کنند و سفره را پهن می کنند؛ این بار نیز در هنگام سجده، "یا علی" فریاد می زنند؛ نان و نمک "پیر"، نخستین طعام سفره ی خالی ست؛ بعد از آن باز هم نان و نمک است که می چینند و بعد سایر غذاها؛ سفره آرام آرام کامل می شود اما کسی دست نمی برد؛ سفره ی اتاق زنانه نیز پهن میشود؛ بسم الله! بزرگ می گوید. هنوز دست به قاشق نبرده ای که می بینی دست ها بسوی نمک میرود؛ باز هم همرنگ می شوی و نمک مزمزه میکنی؛ تازه می شود مثل یک مراسم شام معمولی؛ پایان غذا باز هم نمک است و دعا...هو آمین!
دو نفر بر می خیزند؛ در دوطرف سفره می نشینند و "یا علی" جمع بلند می شود؛ سفره را از دو طرف جمع می کنند اما "یا علی" همچنان تا اتمام "ذکر" است؛ وقتی سفره، به جلوی جایگاه "پیر" می رسد این بار نیز نان و نمک "پیر"، آخرین چیزی ست که بر میدارندَش؛ به همان ترتیب آغازین، در سفره می گذارند و سجده می کنند و می برند؛ " یا علی" هم تمام می شود؛ آرزوی شادکامی و تمام! وقت رفتن تازه می فهمی دست دادن هم اینجا آدابی دارد! به حالت مسابقه ی "مچ" دوران کودکی، دست هم را می گیرند و می بوسند و بعد، هم آغوشی؛ اما با تو اینگونه دست نمی دهند؛ اصراری به یاداوری بلد نبودن "آداب" ندارند...
در برگشت، پک عمیقت به سیگار دلچسب تر می شود؛ صحنه ها را مرور می کنی و داوری میان راه "عقل" و "دل" را در آن دود غلیظ جستجو میکنی...

 

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 1:19 | 
این چرخ دنده های مربعی
من مانده ام که چرخ های کج و کوله ی این مملکت چطور میچرخد؟! اصلن میچرخد؟! حتمن این هم در ادامه ی "معجزه ی هزاره ی سوم" است و یا "الهامات الهی"!
مدتی است که به لطف کارآموزی پایان تحصیلی، در یکی از ادارات دولت کریمه اوقات می گذرانم؛ تا قبل از این همیشه تصورم این بود که آنچه بر نالایقی مدیران مملکت سرپوش میگذارد، تلاش کارمندان میانی ست اما حالا میبینم که مسئله پیچیده تر از اینهاست و بر بی فرهنگیمان باید بی عاری را هم بیفزاییم!
در اداره ای که من می بینم، بزرگترین دغدغه و نگرانی که تن تک تک کارکنان خدوم را می لرزاند، تلاش برای فراهم کردن صبحانه ی ساعت ده است که اگر روزی فراهم نباشد انگار خبر مرگ دست جمعی خانواده هایشان را آورده اند! ساعت یازده به بعد هم که عملن کسی را نمی بینی و بعدی هم که نماز است و... . نکته جالب تر اینکه این اداره، زیر مجموعه ی یک وزارت خانه ی مهم و مادر است!!
من معمولا به امداد غیبی اعتقاد ندارم اما انگار کم کم باید از خیر این عقیده بگذرم، چون این بی عاری و حماقت را باید یک جوری در پازل گذر امور بگنجانم...

پی نوشت: ندارد...

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 2:5 | 
روزنوشت
مدتی ست روزهایی که می آیند و می روند چندان دلچسب نیستند! نه دلم میخواهد در دقایقش بمانم و نه هیچگاه جرئت داشته ام که آرزو کنم با پلک بر هم زدنی "این نیز بگذرد." نه ذوقی برای نوشتن است و نه حسی برای بیرون کشیدن لایه های درونی این مغز نداشته!!
در حال گریزم! از گذشته ای که گاهی آپاراتچی صحنه های آن می شوم؛ از مجادلاتی که زمانی برایم آرمانی بود؛ حتی از قمیشی و نوری هم میگریزم... نه!! این آخری را دروغ گفتم...
میدانم همه - حتی در گذشته ی خودم - در روزها و ماه هایی از زندگی شرایطی این چنین دارند اما دغدغه ها این بار کمی بیشترند...
سکوتم محمد را می ترساند... نه میلی برای یافتن گوشی شنواست و نه گوشی سزاوار شنیدن و نه حسی برای گفتن... این روزها فقط خواندن آرامم میکند! جالب است که جادوی کتاب در این گیجی های مفرط و گاه خنده دار، همچنان چا برجاست! با اینهمه خوشحالم که در این روزهای "شهر آشوب" و پر دغدغه ژست افسردگی ندارم...فقط محمد آرام و ساکت مرا می ترساند! این آرامش و سکوت گویی میهمان تازه واردی ست که سودای صاحب خانگی دارد...

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 2:42 | 
قداست های نامقدس
زندگی هر کدام از ما بر ارکان منحصر به فردی بنا می شود و مرزهای آزادی نیز در آن با خطوط قرمزی تعریف می شوند که گاه مقدس اند و گاه نفرین شده؛ اما اگر نیک بنگریم می بینیم که هر دوی اینها از یک ریشه اند، زیرا مقدس و نامقدس انگاشتن از یک نگاه واحد منشأ می شوند. "مقدس" را "حسن عمید" پاک، پاکیزه و منزه خوانده است و اگر کمی چشمانمان را به روی معانی خاص این کلمات بگشاییم اهمیت وسواس در این مرز بندی ها آشکارتر خواهد شد.
بدیهی ست پذیرفتن یک هویت قدسی و ارزشمند در زندگی، به بهبود و تعالی آن بسیار یاری می رساند اما همه ی این تعالی و سعادت به نفس تقدس بخشی، وابسته نیست بلکه به ارزش هویت و تفکری وابسته است که به آن ارزشی ماورائی می بخشیم؛ اما افسوس و صد افسوس که گاه از سر بدعت و غفلت و احتیاطی نا معقول، تابو هایی می سازیم و امر آنقدر مشتبه می شود که پس از کوتاه زمانی، نقد و تفکر حراممان می شود و پذیرش رمه وار ستوده.
بسیار روشن است که تقدس بخشی به یک امر نامقدس، همان قدر مذموم است که نامقدس شمردن یک امر مقدس! اینجاست که نوری روشن می شود و به کردار گذشتگانی می تابد که از سر منفعت طلبی و یا حماقت، خدا را نیز در راه خود می خواستند. بدعت ها و سنت گرایی های مغرضانه و گاه احمقانه، در طول سالهای بسیار، آنچنان بلایی بر سرمان آورده است که گاه به باور درست خود نیز شک می کنیم؛ می مانیم! نکند در خیال باطلیم و آنچه صرفن ارزشش به "نقل مشهور" است صواب است...
تاسف بر انگیز تر از این، آن است که این عذاب سهم آنانی ست که رنج اندیشیدن را نیز به جان می خرند و سعی در کاوش برای حقیقت دارند؛ بهتر است بگذریم از کسانی که اندیشیدن، برایشان از ساعت ها دویدن نیز دشوار تر است و ترجیح بر آن است که آنچه "قول مشهور" می گوید را بی کم و کاست بپذیرند و عمل کنند و شوند جزء جماعتی که هر ساعت بر پیله ی این سنت های غلط می تنند و روز به روز این غفلت را فربه تر میکنند؛ باز هم بهتر است بگذریم از کسانی که با کوفتن بر طبل این قداست های نامقدس، آنقدر عقل را از خود دریغ میکنند که برای خفتن نیز استخاره می کنند.
چه بر سر خدا آوردیم؟
زندگیمان را آنقدر در بند شنیده ها از به ظاهر خیر خواهان کرده ایم و آنقدر سنت هایی که حتی گاه به غلط بودنشان ایمان داریم فانوس راهمان شده که حتی دمی نیز به عقل فرصت رهگشایی نمی دهیم. هر چند اگر فرصتی نیز دست دهد، هر نقد مستوجب عذاب است از هم نوعان ظاهر صلاح!
ظلمی که ما در حق خود و آفریننده می کنیم طلب می کند که همه، یکسره در آتش دروغ خویش بسوزیم؛ شاید رحمتش یاری رساند...

پی نوشت یکم: شاید تکمیل این کلام، جز با تحلیل اختلاف نظر در تعیین مصداق ها ممکن نباشد اما تصور می کنم با آنکه دست یافتن به آن کمی دشوار است اما ناممکن نیست و نویسنده نیز برای رفع سوءتفاهمات احتمالی، تمایلی به بیان نظراتش در این زمینه ندارد...
پی نوشت دوم: یک تحلیل جالب و البته بی ربط به نوشتار بالا را میتوانید در اینجا از بی بی سی بخوانید...

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 1:55 | 
سیاست و جامعه

در جامعه ی بحران زده ی ما، هر کس به دنبال راه حل و نسخه ی ارامش بخشی ست. هر کس از ظن خود یار چاره جویی میشود بلکه دمی از مقایسه و افسوس در امان بماند.

در سالهای نخست جوانی که صبحم با "امروز" اغاز میشد همیشه گمان میکردم این شرایط صرفن با سیاست ورزی عاقلانه تر و عالمانه تر بهبود میابد؛ اما به گمان این روزهایم مشکل فراتر از اینهاست. سیاست ما مطمئنن زائیده ی جامعه ای ست که هنوز الفبای بودن و "درست" بودن را از بر نکرده است. سیاست ما از میان برهوتی می گذرد که نه ابی دارد و نه سایه ای و بیابان زدگانی را می مانیم که دل به سراب خوش کرده ایم!

با اینکه معتقدم سیاست ورزی حتی در چنین شرایطی نیز نباید کاملن متوقف شود اما سیاست ورزی در این روزها بیشتر به فرمانروایی بر توده هایی می میماند که یا پای بر زمین کوبیدن بلدند و یا مشت در هوا چرخاندن...

تکیه بر سیاست و بدون ساختن جامعه، حتی اگر سیاست مدار عاقل و "انسان" باشد به سوار شدن بر توده ها و راندن تا سر منزل مقصود می انجامد؛ عقل و انسانیت میتواند به راحتی جای به حماقت و دنائت بسپارد، اگر وسوسه کمی غالب شود...

بی شک سیاست از بطن جامعه میگذرد و در جامعه ای که حرکت گله وار را بر تعقل ترجیح میدهد، سیاست نیز خیر خواه عموم نخواهد بود...

 

پی نوشت : طبق اخرین بررسی دانشمندان که پس از سالها تحقیق، ناگهان در جمعه ی گذشته اعلام شد،  مردم ایران، ونزوئلا، کوبا و بولیوی صاحب کوتاهترین برایند قد در کل دنیا هستند!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 14:17 | 
رستگاری در چهار و ده دقیقه!

تمام شد! یک مقطع که برایم به اندازه ی یک عمر پربار بود...
لحظه لحظه ی حضورم در دانشگاه برایم گران سنگ ترین لحظات زندگی بوده است؛ گوشه گوشه ی دانشگاه برایم چیزی را تداعی میکند؛ بودن و نفس کشیدن با عینیت ارزو هایم که این روزها دیگر بهانه ای برای گفتنش نیست!
سختی ها و لذت هایش حالا دیگر برایم سراسر لذت است؛از بیداری های شب امتحانش گرفته تا دبیری کانون هنر دانشجویی وتا...

کاش میشد همه چیز را گفت!

در دانشگاه یاد گرفتم...در دانشگاه ساخته شدم...در دانشگاه ادم شدم!

انقدر برایم عادت شده بود که مهر بی انتخاب واحد در مخیله ام هم نمی گنجید! کمی کارهایم مانده اما نه برای درس دویدن! حالا من هستم و انچه بدست اورده ام...

بسیار در فکر اینده ام...دلم میگوید این دوری، پایدار نخواهد بود! با پایان این یاس فلسفی، بهتر توان میابم...

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 23:30 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar